ارميتا جونارميتا جون، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

آرمیتای من

ارميتا وتشخيص عكس حيوانات

دخترم 10ماهه بودي كه برات يك كتاب عكس حيوانات برات گرفته بودم اونارو اينقدر خوب يادگرفته بودي به اسب ميگفتي پيتكو  ميگفتم ارميتا اسب چيكار ميكنه  باحركت دستات ميگفتي  پيتكو پيتكو........ عكس  گربه رو ميديدي ميگفتي مامان پيشي ميپرسيدم چيكار ميكنه  ميگفتي ميو ميو .. .....سرتم تكون ميدادي كه ميخواستم بخورمت ملوسكم عاشقتم عكس سگ رو كه ميديدي شكل لباتو تغيير ميدادي ميگفتي هاپو-هاپ هاپ هاپا     اخ  ماماني فدات  زبونت وقتي عكس گاو وميدي ميگفتي ماما ما ما وقتي گوسفند بع بع  ببيي خلاصه تو باهوش ماماني هستي همه چيزو زود ياد ميگيري ...
3 اسفند 1391

ارمیتا در 7 ماهگی

دخترم ارميتا جونم برات بگــــــــــــــــــــــه..... مدتیه که به وضوح بزرگ شدنتو حس میکنم زمان چقدر تند و سریع میگذره تو بزرگ میشی و من پیـــــــــــــــــــر وقتی میخوام کاری رو انجام بدم   میام کنارت تا تنها نباشی شمام آنچنان به دستای من زل میزنی که انگار  باید زود تند سریع همشو یاد بگیری وقتی تلویزیون روشنه همچین به تلویزیون زل میزنی  که انگار قسمتای قبلیشو دیدی حالا  میخوای ببینی ادامش چی میشه قربونت برم نفسم که برنامه کودکو از برنامه ی آدم بزرگا تشخیص میدی و برا برنامه های مخصوص خودت کلی هیجان نشون میدی تبيغات ها و اگهي هاي بازرگاني رو كه نگو عاشقشوني مخصوصا يه اگهي هستش تن تاك كفش و...
26 آذر 1391

ارميتاي 6 ماهه

دختركم در 6ماهگيت موفق شدي به طور كامل 4دست وپا راه بري البته دختركم از 5 ماهگي خيلي تلاش ميكردي  ولي ديگه به شش ماهگي كه رسيدي نميتونستم باهات مقابله كنم هرجايي كه ميخواستي ميرفتي و واي يه روزي تو خونمون دوتايي بوديم دييدم داري رو زمين غلت ميخوري و خودتو حركت ميدي يكي از جغ جغه هاتو گذاشتم روبروت سريع تونستي برشداري داري واي چه قدر خوشحالم  از خوشحالي هي بوست ميكردم وتو هم ناز ميكردي سريع به انه زنگ زدم  كه اونم كلي خوشحال شد و پشت تلفن كلي باهات حرف زد وتوهم براش اگون و از اين حرفا ميگفتي وميخنديدي  خلاصه همه كارات شيرينه برامن شيرين تر از هر چيزي دوست دارم بي نهايت عزيزدلم     &nb...
16 آذر 1391

تا همیشه میخوامت....

سلام  armitaye man روزگاری در درونم جوانه زدی و آشیانه ای برای خود ساختی تو در آشیانه ی خود بزرگ میشدی و گاهی بر من نهیب میزدی که دارم می بالم خونهایمان از طریق جویی به هم راه داشتند غذایت به خوراک من بستگی داشت و نفست هم... تا اینکه آن ریسمان ارتباط من و تو را بریدند تو دیگر می توانستی در خارج از من زندگی کنی اما هنوز نه بدون من... تو باید هنوز از شیر مادر تغذیه میکردی و حالا می گویند 6 ماه که بگذرد می توانم در کنار شیر از غذای کمکی استفاده کنم و بعد از یکسال و اندی دیگر شیر هم احتیاج نداری جاااااااااان مادر میبینی از وابستگی محض تو به مادر تا استقلال کاملت اندکی بیش از دو سال بود ولی من از لحظه ی...
8 آبان 1391

ارمیتا مثل ماه میمونه

زیبای روزگارم پاره ی وجودم و همه ی بود و نبودم این روزها که میگذرد بیشتر از بودنت لذت میبرم و به تو وابسته تر میشم به صورتت نگاه میکنم که همچون قرص ماه در برابر دیدگانم جلوه گری میکند و سرمستم میکند چشمانت را که قلم پروردگار چه عشوه گرانه نقاشی کرده است و لبانت را که چه شیرین و زیباست چشم در چشم می شویم و من غرق در دریای آرام نگاهت چه دلفریب است نگاهت و چه شیرین مرا اسیر خود میکند مگر میشود از دلربایی نگاهت چشم برداشت؟ با خودم زمزمه میکنم:   چه نقاش هنرمندی بند بند وجودت را کنار هم کشیده است؟ انگشتان ظریف و کشیده ی دستها پاهای کوچک و پوست لطیف. پوستی لطیف تر از حریر و  تا...
8 مرداد 1391

دوماهگی ارمیتا

سلام دخمل خوشملم ماهتم تموم شد دیگه دوماهگیت مبارک نفس مامانی این روزا کلی برا من و بابایی خودتو شیرین میکنی مثلا به حرفامون با دقت گوش میدی به زبون نی نیا باهامون حرف میزنی لبخندای خوشگلی تحویلمون میدی اووووووووووووووووووووووف.... چی شدی مامانی جالبتر اینکه تا صدای مامانیو میشنوی گریه هات قطع میشه یعنی مامانی انگار دنیا رو به من دادن ایشالله که همیشه آغوشم یه جای امن واسه دل نگرانیات باشه تموم هستی مامان       ...
10 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرمیتای من می باشد